خاطره ی پسمل دار شدن مامانی...
سلام به روی ماهت به چشمون سیاهت
مامانی امروز می خوام برات خاطره ی پسمل دار شدنم و تعریف کنم . چطور شد که متوجه شدم تو خوشگل مامانی توی دلمی...

آره عزیزم، 14 آذرماه 89 بود که رفتم خونه ی مامانی اینا. مامانی بود و خاله منا. از اونجاییکه خاله منا مثلا در این رشته تحصیل نمودند
، و به نظر من که ربطی به رشته ی تحصیلیشون نداره و از اول چشم و گوششون توی این موارد می جنبیده
، به اتفاق ایشون تست بیبی چک دادم. وقتی اون خط کوچولوی صورتی پررنگ شد
خاله منا در پوست خود نگنجید
. البته دروغ نباشه خودم هم کلی ذوق زده شده بودم چون دلم می خواست تو توی دلم باشی
. یواشکی بنابر اصرارهای بیش از اندازه خاله ت
رفتیم آزمایشگاه دکتر محمدی میدون شهدا. گفت تا 1 ساعت دیگه جواب آزمایش آمادست. اومدیم به مامانی گفتیم که رفته بودیم عکاسی. تو پسر خوبی می شی
و هیچوقت هیچوقت به مامانی دروغ نمی گی والله ...
.در کل 1 ساعت بعد رفتیم. خاله منا خودش می خواست جواب و بگیر پس قرار شد توی راه پله اگه علامت v با انگشتاش به نشانه پیروزی نشون بده یعنی جواب + و من قند توی دل آب شو بشم. که همینطور هم شد
. خلاصه رفتیم خونه و چون هردومون دلامون گنجشکیه به مامانی هم گفتیم
و مامانی هم کلی خوشحال و غافلگیر شد
.الان خیلی نامردیه هیچ حرفی از خاله مریم زده نشه. آخه طفلی بچه مون دانشکده بود
. از اونجائیکه الان از خودش غصه در ور نکنه
، اون هم بعد از اتمام کلاسهاش من و پیامک بارون کرد و کلی ذوق زده شد
.
حالا نوبت به بابا محسن بود. مامان سعی کرد که خوشگل بکنه
و غذای مورد علاقه ی بابایی و فراهم کنه
. ولی از روی اس ام اس چند تا از وسایلی که مامانی برای بابایی فرستاده بود ، بابایی تا اندازه ای شستش خبر دار شده بود
. القصه .... بابایی هم فهمید و خلاصه کلی برای این پسمل مامان و بابا قند توی دل هممون آب شد
.



خاطره ی پسمل دار شدن مامانی...
